گوش کن ای دل دمی این داستان
ماتم یک غنچه و یک باغبان
چند روزی گل به دور از آب بود
باغبان از داغ گل بی تاب بود
این گل از گل ها همه دل می ربود
تشنه ای در باغ همچون او نبود
باغ و گل در حسرت یک قطره آب
مرگ می تابید چون نور آفتاب
گفت با گل باغبان آه از نمی
نو گل نشکفته ام طاقت دمی
غنچه ای نشکفته و پژمرده ای
باغبان می مرد زین افسردگی
بود این گل زینت بوستان او
بود چون غمخواره بر دستان او

باغبان را گفت گل ، عطشان تویی
گرچه بر بی آبی ام گریان تویی
گفت گل آماده ی قربانی ام
گرچه قابل بهر قربانی نیم
باغبان گفتش دم از رفتن مزن
شعله ی غم بر وجود من مزن
من تو را با شیره ی جان ساختم
رنگ عشق از دیدنت می باختم
من کجا و طاقت هجران تو
صبر از من می برد هجران تو
چون ز سر ، سر دشمنی آغاز شد
نغمه ی نابودی گل ، ساز شد
سوی گل تیر بلا پرتاب کرد
تیر ، حلق غنچه را سیراب کرد

در تهاجم بر گلی ، سَر سَر که دید
غنچه ای نشکفته و پرپر که دید
بوسه زد چون گل به دست باغبان
فاش شد آخر شکست باغمان
کرد با حسرت نگاهی سوی گل
بوسه زد با چشم گریان روی گل
گل چو شد پرپر فتاده روی خاک
شد گریبان ملک از غصه چاک
گفت یا رب ، این گل از آن تو شد
جان من گر بود ، قربان تو شد
نیست چون این غم ، غمی دیگر مرا
سوختم از داغ این گل ، ای خدا
این که هستم از غم گل در خروش
باغبانم ، نیستم من گل فروش
ناله است همواره در گوش ملک
مرگ زین ماتم هم آغوش ملک
گلستان شد از غم گل در عزا
کرد محشر ناله ی گل را به پا
زائرا بس کن دگر این ماجرا
اشک خون تقدیم گلهایت ... فدا


