هر صبح مرغی از کران پر می کشد شاد ... فریاد از این صبح عبث فریاد فریاد !
آن شب غروب ما طلوعی بود ... مرغ طلایی بال خورشید پر در قفس می زد ...
آهسته آهسته نفس می زد ...
هر سایه آبی بود گفتی بر زمین داغ مه هستیش به ابر می مانست ...
می رفت تا بیرنگیش را باز یابد ...

آن شب غروب ما طلوعی بود...چشمم ز چشمش راز می خواند...خورشید چشمش ناز می کرد...
گفتی که صبحی تازه را آغاز می کرد ... آنگه دیدم بر مداری جاودانه ...
دو سایه در هم رفته ای پرواز می کرد ...
ما هر دو تنها یادگار آن غروبیم ! تنها غروبی که ز چشمانش فروغی تاخت !
تا بشکفد در ما گل سرخ نگاهی تا ابد سر شار !
خورشید را دیدم که چشمش از حسد می سوخت ...
می سوخت که هرگز گلی اینسان کجا دیده است ؟
می سوخت که هرگز کجا اینگونه لرزیده است ؟

اما نبودم من ... که شاید بام فردا ... دریاچه ی زرین خاور موج می زد ...
پارو زنان می خواند ... قایق ران خورشید ...
آوای شوم نیشخند شامگاهی را ...
آه ای غروب آشنا ...
یکبار دیگر ... عطر گلی جاوید را در من بپا کن ...
وزبوته ی هستی - به کوری چشم خورشید ...
برگ جدایی ها جدا کن ...

آه ای غروب آشنا !
برخیز و با ماهتاب و ماهم آشتی ده ...
برخیز و با باغ و بهارم آشنا کن ...


