تبليغاتX
گمشده ی دوران



بگذار آسمان،آن گونه اي كه هست،

در جذبهء دو چشم تو خود را بگسترد

بگذار تا كه ماه،حتي به زير ابر،

در اين سياه شب،آرامشي به قلب سپيد تو آورد

شايد كمي گذشت،شايد تبسم در چشم روزگار،

شايد كه مشق صبر...

تكليف روزگار نه چندان به كام ماست،

بگذار زير و بم اين زمين سخت،

با پاي خستهء تو گفت و گو كند

تا " هو " توان به خاطر آيينه هديه داد،

ديگر چه جاي آه؟

*شايد قبول جهان آنچنان كه هست، آغاز زندگيست*

آنجا كه واژه ها به هياهو نشسته اند،

شايد كه شاخه گلي از سكوت ناب،

آواز زندگيست

بگذار اگر فاصله اي هست بين ما،

تا روز ماندگاري ديوار سرد مهر،

يك پنجره براي ديدن هم هديه آوريم

بگذار پيكر تبدار روزگار،

در بركهء گذشت پاشويه اي كند!

آنجا كه ناتوان كلام خسته به فرياد مي رسد،

ديگر سكوت نقطهء پايان گفتگوست

*گاهي تحمل خاري درون دست، شيرين تر از لطافت گل هاي زندگيست*

بگذار تا به دشت جدايي در اين زمان،

باراني از طراوت و بخشش سفر كند

بذري به دشت مهرباني هم هديه آوريم،

وانگه بغل بغل تبسم تازه درو كنيم

وقتي كه شرم مي چكد از چشم خيس دوست،

چشمان پرسش خود را تو بسته دار

لبخند مهربان تو در چشم شرمناك،

يعني بيا دوباره تو را دوست دارمت

شايد كه يك سلام آغاز گفت و گوست

شايد براي رسيدن به شهر عشق

اين اولين قدم

* از خود گذشتن است . . . ! *

                                    (كيوان شاهبداغی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت   توسط   |