تبليغاتX
گمشده ی دوران



*وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند

*اگر عاشق  باشی می فهمی پاییز همان بهار است که عاشق شده است 

 

 

تو به من خنديدي

 

قلب من باز گريست

 

قلب من باز ترك خورد وشكست

 

باز هنگام سفر كردن بود

 

و من از چشمانت مي خواندم

 

كه به آساني از اين خانه  گذر خواهي كرد

 

و از اين شهر سفر خواهي كرد

 

و نمي فهمي كه ...

 

بي تو اين باغ پر از پائيز است

 

 

 

چه سنگين گذشت عصر باراني ام

 

گويي نوازش نمي کرد، باران صورت ام را

 

و امروز دوباره شکست

 

تکه اي از شکسته هاي قلب ام

 

در آن گوشه‌ي پاييزي

 

گريه ام، فريادم، تنها سکوتي بود

تا حرف هايم

 

در بستري از بغض بخوابند

 

کاش گفته بودم...

 

کاش گفته بودم تو روزي بتي بودي

 

که قلبم ستايش ات مي کرد

 

دريغ از گوشه چشمي

 

که همان، بت شکن ام کرد

 

و امروز...

 

بخشايش عذرم

 

مفهومي بي رنگ است

گمشده در اعماق تاريک قلبم...

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت   توسط   |