سلام به دوستای گلم ... یه خواهش دارم ... دختر داییم خیلی حالش بده ... مننژیت گرفته و الان بستریه ... تو رو خدا واسش دعا کنید ...
داستان دوم رو هم نوشتم ... میدونم حالا تو دلتون میگید اولی چی بود که دومی رو هم نوشت![]()
نظرتون رو بگید ... یادتون نره ...
... از زبان مرگ ...
در تب وحشتناکی می سوختم . عرق گرمی بر پیشانی ام نشسته بود . پیکر لاغر خود را زیر چند پتو نهان کرده بودم . ناگهان در باز شد و نور حاشیه ای از اتاق را نشانه رفت . سایه ی قامتی بلند میان در نمایان شد . جثه ای زنانه بود که آرام و با تردید به سوی من می آ مد . نور چراغ همه چیز را آشکار کرد .

خدای من ! چه شباهتی ! انگار کسی که سالها آرزوی شنیدن صدایش را داشتم روبه روی من ایستاده بود . او با تعجب مرا می نگریست و من او را . تعجب او از دیدن چهره ای در هم شکسته ، پیر و بیمار بود و تعجب من به دلیل شباهت بسیار او با رویای جوانی ام . تا که دخترک لب گشود و گفت : من آن نیستم که تصور می کنید ، من زاییده ی اویم .
آری ... او دخترش را فرستاده بود تا حال مرا دریابد ، اما نمی دانم چه سودی به حالش داشت . دست دخترک بر پیشانی ام نشست . گرمای بدنم چشمان او را گشوده تر کرد . پتوها را کنار زد و با دیدن بدن نحیفم ، اینبار ... اشک در چشمانش حلقه زد . خیسی چشمان او چشمان مرا نیز تحریک کرد و هر دو آرام می گریستیم .
ملحفه ای بر روی من کشید . کاسه ای آب آورد و پارچه ای نم دار بر پیشانی ام گذاشت . بر روی صندلی کنار تخت من نشست و برایم رمان می خواند . شاید او نمی دانست زندگی من رمانی بود که همگان را تعجب وا می داشت .

خیره به چشمان او بودم . می خواند تا بخوابم . اما من نمی خواستم هیچ یک از این لحظات را از دست بدهم . هیچ نمی شنید م . محو تماشای چهره ی زیبای او بودم . حال دریافته بودم که او قصد برآورده کردن آرزوی مرا داشته . دلم نمی خواست آن شب تمام شود . دیگر توان نگاه داشتن پلکهایم را نداشتم . عرقی سرد بر پیشانی ام نشسته بود . چشمانم به آرامی بسته شد و دیگر هیچ ندیدم !

((همخونه))


