عيد فطر بر همه ي شما دوستاي گلم مبارك باشه ... ![]()
و به قول عرب ها ... سال نو مبارك ![]()
دوستون دارم ... به يادتون هستم ... به يادم باشيد ...
به زودي با يه داستان جديد ميام ... ![]()

صدا ، صدای قدم های من بود بر تن خیس خیابان و صدای سیرسیرک ها که آهنگ خاصی به سکوت بخشیده بود . بوی نم خاک مشامم را نوازش می کرد و سرمای شب پیکرم را به لرزه درآورده بود . زیر نور ماهتاب که ابرها تازه مجال خود نمایی به او داده بودند ، جوانی بود ژولیده ، در پالتویی گرم پیچیده ، که در کنار خیابان نشسته بود .
ریاضت اندامش به وضوح مشخص بود ، حتی پیچیدن در آن همه لباس هم نمی توانست پیکر نحیفش را نهان کند . بخاری سرد با تأمل از سینه گرم او بازدم می شد . نگاه خیره ی او تنم را سردتر از پیش می کرد . گویی روح در بدن نداشت ، گویی سرما را احساس نمی کرد ، گویی آنجا نبود .
نقطه ی پایانی نگاه او کجا بود ؟
دور از او نشستم ، به مسیر نگاه او خیره گشتم . با گذر از خیابان و عبور از شاخه های سرما زده ی درختان ، به دری رسیدم به رنگ بهار . آیا خواستگاه ذهن مرد آنجا بود ؟
نوری در خانه سوسو می زد ، گویی نور فانوس بود در این عصر بی احساس ! و همجنان جوان خیره به در . مدتی در خیال پرسه زدم ، ناتوان ماندم از رازهای درونی او . قطره ای به روی صورتم لغزید ، باز باران قصد مصاف با رویای جوان کرد . گویی قدرت خویش را به رخ او می کشید . اما جوان همه ی احساسات خود را تبدیل به یک احساس کرده بود ، انتظار ...
تاب ضربات قطره های باران را نداشتم . به سختی پاهای یخ زده ی خود را تکان دادم و به گرمای اتاقم پناه بردم . تمام شب را در اندیشه ی پیکر نیمه جانی گذراندم که گوشه ای از این شهر سرد را گرفته بود . شفق برآمد و چلچه ها آواز سر دادند ، صبح روزی زیبا . آسمان با زمین آشتی کرده و خورشید با تابش خود منت بر پیکر سرد ما می گذاشت . برای دیدار صبح مجالی نمانده بود .
کوچه ی ما هنوز بوی باران می داد . ناگه به یاد جوان ژولیده ، قدم تندتر به خیابان گذاشتم .
باز همان حالتی که بود ، اینبار بی روح !
((همخونه))
دوستای گلم ... این داستان رو خودم نوشتم ... دوست دارم شما ویرایش کنید و هر مشکلی داره بگید ... می خوام یه چیز درست و حسابی تو دفترم بنویسم ... ممنون میشم ... یادتون نره ها ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام ...
امیدوارم لحظات خوبی رو در کنار خانواده داشته باشید ...
با یه دلنوشته اومدم ... از زبان یک مرداب برای گل نیلوفر ... ![]()
" بستر عشاق "
گل من نیلوفر من
نقش تو زیبایی من
رقص تو آرامش من
ناجی دلبرگ سبزم
غنچه ات را تا که دیدم شادمان ... مسرور گشتم
عشق دیدار و شکفتن لحظه هایم را ستودم
انتظارت را کشیدم آنقدر تا گل ندیدم ...
عشق اول عشق آخر بازی ات دیگر شد عادت
آنقدر نشکفت و مُردم تا به این بستر عشاق
عاقبت مرداب گفتند ...
(( همخونه ))


