و باز دست اندوه مرا به سیاهچال تنهایی می برد
سنگینی دردی را بر دوش خود حس می کنم
این تاوان چیست ؟
تاوان کدام یک از گناهان من است ؟
تاوان عاشق شدن من است
یا تنهاییم
تاوان عبودیت من است
یا غریبی ام
هر چه هست بسیار سنگین است

جز علی کسی را تاب تحمل این درد نیست
جز علی عاشق تر
جز علی تنها تر
جز علی عابد تر
و جز علی غریب تر نشناسم
پس ... از چه می نالم ؟
خداوندا ... قلب مرا چون آبی بی کرانت وسعت ده
و چون سبز زیبایت طراوت ببخش ...
دورترها تنها دلتنگ باران بودم، تنها باران
حال دلتنگي تو نيز در نگاهم جا خوش كرده است...

من و دل آمده بوديم به مهماني تو
هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو
دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و او همه حيراني تو
شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو
من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي
دل گرفتار همان موسم باراني تو
چشم تو خلوت خوبي است اگر بگذارند
من و دل زائر آن معبد روحاني تو
روزي سرشار تر از حس شکفتن در باد
روز آغاز من و خلوت عرفاني تو
آسمان نيز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بوديم به مهماني تو
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی
از تنهایی و حسرت رها کردم ...
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و
بعد از رفتنت ...
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ...
شاید به رسم و عادت پروانگی
من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

من دورم از تو
و چه سخت است تحمل حجم اندوه جدایی
در لحظه لحظه ی زمان
قطره قطره ی وجود
حس می کنم تو را
اما عاجزانه در طلب لمس نیلگونی نگاه توام
ای بی وفا
که بی وفایی از صفات تو نیست
من مانده ام هنوز
در حسرت سپردن قلبی به تو
که حالا شکسته است
شاید این دل کوچک
در واپسین زمان عمر عاشقی
بسان کشتی نوح
به گل نشسته است
آسمون بغضت رو بشکن ...
اون دیگه بر نمی گرده ...
نفسای گرمش امشب ...
هم نفس با خاک سرده ...
چی بگم از دردم ای خدا ... قربون حکمتت برم ... تحملش سخته به خدا ... سخته ![]()
یه عمر همخونه ای ... یه عمر هم اتاقی ... یه عمر برادری ...
چه شبایی که باهم گپ می زدیم و چه صبح هایی که کنار تو نماز می خوندم ...
خیلی زود ترکم کردی ... خیلی زود ... ![]()

بهمن جون ... تمام خاطراتی رو که با هم داشتیم داره جلو چشمام رژه میره ...
جون من بلند شو ... بذار برای آخرین بار بغلت کنم ... ببوسمت ...
واسه خداحافظی مون گریه کنم ...
خدا همخونه ای هاتون رو حفظ کنه ...
الهی که هیچ کس به درد از دست دادن همخونش دچار نشه ...![]()
خدایا ... دو هفته تو کما نگرش داشتی ... دعا کردیم واسش ...
ازت خواستیم برش گردونی ... ولی بهترین رو براش مقدر کردی ...
شب شهادت حضرت علی ... شب نزول قرآن ... خوشا به سعادتش
از شما یارای همشگی من ... خواهش می کنم برای آرامش روحش دعا کنید
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان ميشكافد!
سلام بر شب قدر ،شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !(شریعتی)

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست ميگرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد
التماس دعا
*وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند
*اگر عاشق باشی می فهمی پاییز همان بهار است که عاشق شده است
تو به من خنديدي
قلب من باز گريست
قلب من باز ترك خورد وشكست
باز هنگام سفر كردن بود
و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين خانه گذر خواهي كرد
و از اين شهر سفر خواهي كرد
و نمي فهمي كه ...
بي تو اين باغ پر از پائيز است

چه سنگين گذشت عصر باراني ام
گويي نوازش نمي کرد، باران صورت ام را
و امروز دوباره شکست
تکه اي از شکسته هاي قلب ام
در آن گوشهي پاييزي
گريه ام، فريادم، تنها سکوتي بود
تا حرف هايم
در بستري از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزي بتي بودي
که قلبم ستايش ات مي کرد
دريغ از گوشه چشمي
که همان، بت شکن ام کرد
و امروز...
بخشايش عذرم
مفهومي بي رنگ است
گمشده در اعماق تاريک قلبم...



