|
نمی خواستم امروز یه مطلب اینجوری بنویسم ولی خوب شد دیگه... شاپرکی غمگين و تنها دلتنگ از جدايی با چشمانی به رنگ آسمان عشق روی تکه سنگی که هميشه همدم تنهايی هايش بود به انتظار روييدنی گلی است که تنها در يکجا ميرويد جايی به رنگارنگی دشتی پر از گل کنار جويباری به رنگ احساس روی زمينی به وسعت آسمان گلستانی که نام آنرا دل نهاده اند وگلی که نام آنرا عشق گزيده اند.
|
خدایم !
چرا از من روی گردانده ای ؟
از چه رو با دلم به آشتی ننشسته ای ؟
وقتی دیدگانم از اشک شوق لبریز است.
قلبم ، این زخمی اندوه ، هنوز تورا می خواند ،
اما تو روی از من نهان میداری !
روزها خورشید را نظاره میکنم ،
شب ها هر ستاره را می نامم ،
با گل ها سخن می گویم ،
اما تو همچنان روی از من پوشانده ای !
معبودم !
مرا از عمق این حزن گرانبار بخوان ،
تا با بالهای عشق به سویت پرواز گشایم.
بهار ، موسم وحدت سررسیده است ،
اما من هنوز در سرشک دیدگانم غوطه ورم.
در این سپیده دمان ،
درختان سرسبز را می نگرم ،
اما هنوز ترانه جدائی در گلویم می خواند :
معبودم ! کجائی ؟
خدایا !
پیرو خواست تو هستم !
تو آن جاودانه بی مرگ هستی !
اگر ازآن تو شوم ؛ من نیز بی مرگ خواهم شد.
درك عاشقانۀ من از هستي
اولين بار كه چشم بر تو گشودم
غرق در محبت و واژه و شعر بودي
تا كنون هنوز هم ؛
وقتي نهال وجودم
دستخوش طوفان هاي سهمگين و
سيلاب هاي بي رحم تقدير بود
آنكه با من ايستاد آنكه با من خروشيد
و ذره ذره آب شد
تو بودي شكوفه گيلاس ؛
بر تك درخت گيلاس گوشه حياط
تنها شكوفه اي كه شكفت
و هيچ گاه تگرگ نزد
رسيد و به اوج آسمان رفت تو بودي ؛
آن هنگام كه كودكي توان راه رفتن نداشت
بر پاهاي تو ايستاد و به افق نگريست ؛
آن زمان كه در آشفتگي نوجواني
نه مهر جلوه گر بود نه ماه
تنها چشمان نگران تو چراغ راه بود و پشتيبان ؛
شب ها با من گريستي
و هر بامداد با اميد واژه اي نو تر
دل مرا به آرزوي فردا پيوند زدي ؛
نو با من بال گشودي
دره ها و كوه ها را
هيچ گاه نبودنت نبود برگي از خاطرات من نيست
كه فروغ ديدگان پر مهرت را محتاج باشد
محبت از تو معنا مي گيرد
........ مادرم ........
تو براي من بالاتر از مريمي
صبور و سپيد

قلبم مجاور نفس هايت مي تپد ... گل هستي من ... تا ابد بودنت ، كليد بودن من است ؛
.........................................................................................
تقديم به بزرگ بانوي من ، عزيزترين بهانۀ زندگيم ، قديس تر از واژۀ مقدس ... مادر
.........................................................................................

شهادت بزرگ بانوی عالم هستی ، حضرت فاطمه (س) تسلیت باد




وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب
خواب را دریابم،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو !


یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می دونید تنبل کیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ْ!!!!!!!!

این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
اینک به خک پای تو می سایم
کاین سر به خک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم 
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی 
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست (حمید مصدق)
اين دل خسته مارا، مي برد
چشم مارا مي شست
راز لبخندبه لب، مي آموخت
كاش مي شد كه به انگشت، نخي مي بستيم
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم


قبل از آني كه، كسي سر برسد
ما نگاهي به دل خسته خود مي كرديم
شايد اين قفل، به دست خود ما باز شود
پيش از آني كه به پيمانه دل، باده كنند
همگي زنگ پيمانه دل، مي شستيم
« كاشكي »، واژه دردآور اين دوران است

دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست...
دلم براي كسي تنگ است كه
آفتاب حمايتش را بر گل هاي كوچك باغچه
جنگلي دلم ارزاني مي كند..
كسي كه حس مي كند
مرا در اعماق آبي پوست و گوشت بي رمق باغچه ام
و گيسوانش را بيدوار در گيسوانم مي اويزد....
بازوان توانايش را بر گردن گلبرگهاي دلم حلقه مي كند و مي فشارد...

كسي كه در من هق هق مي گريد....
برايم ارام آرام قصه شازده كوچولو را زمزمه مي كند....
مرا نمي ترساند از دوري و خاموشي وفراق....
و به من اميد مي دهد اميدي بسيار تا با ان اميد زنده بمانم.....
آه، دلم براي كسي تنگ است كه مثل هيچ كس نيست..
ولي دست زمانه في الحال، فراق را به من و او هديه داده است..
آري، يك هديه ناخواسته....

خداي من ،
تو مي داني دلم براي كسي تنگ است
كه معصومي دلم را درك مي كند
و همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوزد و
آرام ارام براي دلم و دلش همچون ابر بهاري مي گريد....
آه ، دلم براي كسي تنگ است كه با چشمان قشنگش به من زل مي زند
و غم دلش را با چشمانش كه همچون ابر بهاري است به من مي گويد
كسي كه سبزي باغچه تنم را با دستان مهربانش همچون باغباني
مهربان هم آب مي دهد و هم نور مي افشاند...
آري، بي شك بي شك. كسي كه مثل هيچ كس نيست

این همخونه ما خیلی حواسش پرته ولی خوب من جای اون تولد یکسالگی خونه رو جشن می گیرم خدا کنه بمونه تا صد سالگی





امروز هوای اینجا ابری بود ... مثل زمستون ...
بارون می بارید ... بازم مثل زمستون ...
هوای دلگیری بود ... خاطرات دوران دانشجویی ![]()
یکی یکی تو ذهنم رژه میرفتن ...
هر وقت بارون می گرفت ...
مثل دیوونه ها می رفتم زیر بارون و قدم می زدم ...
![]()
بارون روی دریا منظره ی زیبایی داره ... شاید تا حالا ندیده باشید ... ![]()
امروز با ابری بودن هوا و باریدن بارون ... یاد غریبی هام افتادم ...
![]()

ای شما !
ای تمام عاشقانِ هر کجا ! ![]()
از شما سوال میکنم :
نام یک نفر غریبه را ...
در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟
یک نفر که تا کنون ...
رد پای خویش را ...
لحن مبهم صدای خویش را ...
شاعر سروده های خویش را ... نمی شناخت ! 
یک نفر که تا همین دو روز پیش ...
منکر نیاز گنگ سنگ بود ... ![]()
گریه ی گیاه را نمی سرود ...
آه را نمی سرود ...
شعر شانه های بی پناه را ...
حرمت نگاه بی گناه را ...
و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود ...
ای شما ! ![]()
ای تمام نامهای هر کجا !
زیر سایبان دستهای خویش ...
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
این دل نجیب را ...
این لجوج دیر باور عجیب را ... ![]()
در میان خویش راه می دهید ؟
دوباره شب شد و دریا نخوابید
نماند از پا و از غوغا نخوابید
سر دیوانه را زد بار و صد بار
به سنگ و ساحل و سخرا نخوابید
چوخواب رفته از چشمان بر راه
نشد گم كرده اش پیدا نخوابید
مگر چشم سیاهی برده اش خواب
كه در تاریكی شبها نخوابید
اگر دریا ز تنهایی به غوغاست
دل من هم چو او تنها نخوابید
دلا دریا به تقلید من و تو
تپید و تا سحر چون ما نخوابید
و یا شاید كه ما در ساحل او
نخوابیدیم چون او هم نخوابید

ای ز من رفته ترا من به خدا میسپرم
به محبت، به صداقت، به وفا میسپرم
آنچه خوبی كه به دنیا بود از آن تو باد
به آنچه پاكی كه به دلهاست ترا میسپرم
باش امشب كه به پای تو بمانم بیدار
صبحدم دست تو با دست صبا میسپرم

ناله ای را كه برون نایدم از پرده دل
به لب نای و به غوغای نوا میسپرم
ز هوای تو اگر باغ خیالم خوشبوست

عطر خشبوی خیالت به هوا میسپرم
دل “شاكر” كه نبد لایق رویت صنما
به عجل داده و ازروی رضا میسپرم
(شهپر شاهین)
این است قانون گرم انسان ها
از رَِِِز باده میسازند
از زغال آتش و
از بوسه انسان ها.
این است قانون سخت انسان ها
دست ناخورده ماندن
به رغم شوربختی و جنگ
به رغم خطرهای مرگ.
این است قانون دلپذیر انسان ها
آب را به نور بدل کردن
رویا را به واقعیت و
دشمنان را به برادران.
قانونی کهنه و نو
که طریق کمالش
از ژرفای جان کودک
تا حجت مطلق می گذرد.
پل الوآر
خمپاره بر همه جای شهر می بارد ...
تمام شهر را می کوبند ...
مخصوصا مسجد جامع را بیشتر از هر جای دیگر می کوبد ...
همگی در معرض یک آزمایش الهی قرار گرفته ایم ...
بیرون صدای انفجار خمپاره ها سکوت را می شکند ...
و خدا کند که هم از این آزمایش بزرگ الهی سربلند و پیروز به در آییم ...
دلهایشان را به خدا سپرده اند ...
در خلوت بی نهایت خیابانهای شهر ...
جنازه ی یک شهید برای خداحافظی با دنیای خالی از وفا ... سبکبال پرواز می کرد ...
یاد بچه های شهید همه ی ما را دیوانه کرده است ...
مسئله اصلی چگونه زیستن و چگونه مردن است ...
و حالا آنها شهید شده اند ...
عراقیها به خاک ایران آمدند و ما را از سرزمینمان بیرون راندند ... ما هم جنگیدیم تا پس گرفتیم ...
امروز سالگرد شهادت (( شهید بهروز مرادی )) است ...دانشجوی هنر و صنایع دستی بود ولی ...
این یادداشت های پراکنده ای از این جوان خرمشهری در حال و هوای جنگ بود ...
متاسفانه عکس این شهید رو نتونستم آپ کنم ...

این تابلو یکی از شاهکار های بهروز مرادی با خط خودشه ... جمعیت ۳۶ میلیون نفر ...
یعنی تمام ایران ... آزادی خرمشهر یعنی آزادی تمام ایران ...
و حالا از حال و هوای خود شهید در آن زمان بخوانید ...
اینجا خیلی دلم تنگ است ...
میل دارم جایی باشم که کسی مرا نشناسد ...
سینه مالا مال درد است اما دریغا مرهمی ... دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی ...
خداوند قسمت ما کرده که با رزمندگانی همنشین باشیم که از همه چیز خودشان گذشته اند ...
در اینجا انسان از همه جا به خدا نزدیکتر است ...
و اینهم آخرین یادداشت شهید قبل از شهادت ...
قرارمان این بود که کمی برای شما از خرمشهر و جریانهایی که در گذشته اتفاق افتاده بود ...
صحبت کنم ... ولی نشد ... اما آنطور که باید خرمشهر را به شما نشان ندادم ...
انشاالله بعدا اگر آمدم یک سری وراجی ها خواهم داشت ...
خدا نگهدار
بهروز مرادی
هیچ فکر کرده اي به اين
که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟
چرا دوست دارند بنشينند ،
چشمانشان را ببندند
و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود.
مي داني ؟
هر کسي ،
همان حرفهايي را که دلش مي خواهد
مي شنود در صداي باران
همان "حرفهايي براي نگفتن را"
همان حرفهاي نگفتني را
از بس که باران پاك است ،
از بس که چشمه هيچ چيز ندارد ،
از بس که همه چيزش را داده
و از همه چيز خالي شده ...
از رنگ ...
از بو ... ا
از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش
از بوي خستگي تمامي راههاي آمده

خرمشهر آزاد شد
خرمشهر شقايقي خون رنگ است که داغ جنگ بر سينه دارد... داغ شهادت. خرمشهر خونين
شهر شده بود تا حقيقت غربت و مظلوميت رزمآوران و بسيجيان غرقه در خون، ظاهر شود.
اذان ظهر سوم خرداد 61 از مسجد جامع خرمشهر به گوش می رسد از دیروز تا ابدیت
می گویند آنجا، همه خرمشهر بود. آنجا، قلب شهر بود كه ميتپيد و تا بود مظهر ماندن و
استقامت بود آن زمانی که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مردم مجبور شدند به
سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در
پازپسگيري شهر برآورده نميشد.
خرمشهر آزاد شد و با به شهادت رسیدن پاکترین انسانها شهر خرمشهر (خونین شهر) آزاد
شدویاد وخاطره آن شهیدان ودلاوریهای آنها تا ابد جاودانه ماند.
(برگرفته از متن برنامه شهری در آسمان/شهید آوینی)





