وقتی دلم می گیره میرم کنار دریا ... 
عظمت دریا رو دیدی
... دیدی وقتی بچه ها سنگ میندازن تو دریا
...
اگه دقت کرده باشی هر چی سنگ میندازن دریا همون حالت قبلی رو داره 
و هیچوقت پر نمی شه
... و یا گله و شکایتی نمیکنه ... راستش دل دریا خیلی بزرگه
...
هر چی باهاش درد و دل کنی
... هر چقدر غم و غصه داری بریزی تو دریا
... پر نمیشه ...
تا هر موقع که بخوای پای درد دلت میشینه و خوب گوش میده
...
وقتی که خالی شدی و درد دلت تموم شد
... با صدای امواجش و با زیبایی پاکش
...
آرامش بهت میده
... و بعد تو به راحتی بلند میشی و اونجا رو ترک میکنی
...
میری دنبال زندگی خودت و دریا رو فراموش میکنی
...
و باز وقتی از زندگی خسته شدی و دلت گرفت برمیگردی کنار دریا
... ![]()
حالا سوال اینجاست که دریا پیش کی درد و دل میکنه و غم و غصه هاش رو کجا میبره ؟ 
همیشه به یادتم بهترین دوست زندگی من ... 

ای بر سر بالینم ... افسانه سرا ... دریا 
افسانه ی عمری تو ... باری به سر آ ... دریا 
ای اشک شبانگاهت ... آیینه ی صد اندوه
ای ناله ی شبگیرت ... آهنگ عزا ... دریا 
با کوکبه خورشید ... در پای تو می میرم
بردار به بالینم ... دستی به دعا ... دریا 
امواج تو نعشم را ... افکنده در این ساحل
دریاب مرا دریا ... دریاب مرا دریا ... 
زان گمشدگان آخر ... با من سخنی سر کن
تا همچو شفق بارم...خون از مژه ها...دریا 
چون من همه آشوبی ... در فتنه ی این توفان
ای هستی ما یکسر...آشوب و بلا... دریا 
با زمزمه ی باران ... در پیش تو می گریم 
چون چنگ هزار آوا... پر شور و نوا ... دریا 
تنهایی و تاریکی ... آغاز کدورت هاست 
خوش...وقت سحر خیزان...وان صبح و صفا دریا
بردار و ببر دریا ... این پیکر بی جان را 
در سینه ی گردابی ... بسیار و بیا ... دریا !
تو مادر بی خوابی ... من کودک بی آرام 
لالایی خود سر کن ... از بهر خدا ... دریا 
دور از خس و خاکم کن ... موجی زن و پاکم کن
وین قصه مگو با کس ... کی بود و کجا ... دریا ! ... 

به جای زل زدن کسالت آورت به موجها ،
در قلب زندگی شنا کن ... 
برای یافتن من
محتاج چشمانت نباش
وقتی دلت گرفت 
همه جا مي بيني ام.
برای شنیدن من
سکوتی نمیشکند
آهی اگرکشیدی
لحظهای میفهمیام.
و برای درک من
نمیخواهم بسوزی
آتشی ببینی
یاد می آریم.
گاهی اگر گریستی
ما بین ِدستهایت
من جاری ام.

باز شب ، باز سکوت و باز هجوم خاطره ها ا
شب که میشود تمام دلتنگی هایم دوباره به من رو میکنند
شب که میشود تمام بغض های در گلو مانده ام آب میشون
د و از چشمانم رهایی می یابند
شب که میشود من از خاطره ها میترسم 
شب که میشود همه چیز دوباره برایم تازه میشود
آمدنت 
در دل جا کردنت
رفتنت 
نمیدانم با اینهمه دلتنگی چه کنم
نیمدانم خاطره ها را تا به کی همچون
صلیب عیسی به دوش باید کشیدن
نمیدانم کجای خاطره هایت گم شده ام
و نمیدانم کجای آمدنت پیدا خواهم شد
دوست من ؛ رفتنت را هنوز دلتنگم
ترک کردنت را هنوز به باور ننشسته ام
مهتاب را سپرده ام که هر شب چشمانت را برایم تصویر کند
قاصدک ها را یک به یک سپرده ام
شاید که روزی
خبری از تو برایم به ارمغان بیاورند
ولی خوب میدانم تو را هرگز نخواهم یافت
خوب میدانم که چنان گم شده ای که سایه ات نیز تو را نخواهد یافت
و در جستجویت در آفتاب گم میشود
تو را با کدامین زبان فریاد کنم
با کدامین نگاه تمنایت کنم
نه ! دیگر تو را تمنا نخواهم کرد
تو رفتی
و خوب میدانستم که باید چنین میشد
شکوه ای نیست 
گلایه ای نیست 
بهانه ای نیست
سجاده را میگشایم
خدا را در این میانه به دلتنگی هایم دعوت میکنم 
خدایا : به شب دلتنگی هایم خوش آمدی

سلام ...
به خدا شرمنده ...
یه روز دیر کردم ...
لعنت به این کلاس های کارآفرینی ... زمان واسم نذاشته ... به خدا تمام هفته رو درگیر بودم و این درگیری هنوز ادامه داره ...
اخبار مهم هفته ای که گذشت ...
۱. رئیس سازمان منطقه آزاد رو به خاطر اینکه به کسی باج نمی داد عوض کردن ... ما هم همراه با رزمنده های دفاع مقدس هر شب برنامه تحصن رو داریم ... از طرفی استاندار که از صلابت دولت جدید می ترسید پیش دستی کرده و استعفا داده که بعد نگن اخراج شد ...
۲. تولد ۵۷ و ۲۳ ... این همکار ما مثل اینکه خیلی خجالتی تشریف دارن ... چون به کسی اعلام نکردن که هم تولد خودشون بوده و هم تولد پدر گرامیشون ... دلیلش: فکر کنم به خاطر خرج نکردن بوده ![]()
![]()
۳. کلاسهای خودم بوده ... که باعث شد شرمنده همتون بشم ... ![]()
۴. پیدا شدن چند کار واسم : ۱- یه کار در گتوند بهم پیشنهاد شد ... به عنوان دفتر دار یه شرکت . که در ماه حقوق ۱.۵ میلیونی داشت ... که قبول نکردم ... البته چون پایان خدمت نداشتم
۲- یه کار در تهران پیشنهاد شد که کار کامپیوتری بود ... مورد علاقه من بود ... پایان خدمت هم نمی خواست ... و حقوقش هم ماهی ۳۰۰ هزار تومان بود ... اما چون قبلا تجربه کار در تهران رو داشتم ... دیدم با این حقوق ارزش نداره برم اونجا ... ![]()
اما یه نکته ... تا حالا دقیقا ۹ کار به من پیشنهاد شده ... و نمیتونم برم ... بعد که خدمت تموم شد شانس ما دیگه کار گیر نمیاد ... من اینو مطمئنم ... ![]()
و اما رویای که من دارم
کاش زندگی هم Ctrl+Z داشت ![]()

و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است 
باد مي رفت به سر وقت چنار 
من به سر وقت خدا مي رفتم
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود
خالی از اشکای شوق از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ، روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی، خونمون یه قلوه سنگ
خندمون موجارو تا ابرا می برد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورای ماهی گیرا کهنه می شد
عاشقی تو دریا تنها نمی شد
خوابمون مثه صدف پر مروارید نور
پر شد این قصه ما توی دریاهای دور
تا که مرغ ماهی خوار اومدو جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه، سایش افتاده رو آب
بعد ما نوبت جفتای دیگست
روز مرگ زشت دلهای دیگست![]()
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پایین منتظره
نمی خوام تنها باشم ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم ![]()
خسته ام از این کویر ... این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ... این سقوط نا گزیر
آسمان بی هدف ... باد های بی طرف
ابرهای سر به راه ... بید های سر به زیر

ای نظاره شگفت ... ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ... ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ... سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ... مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ... مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ... اجتناب نا پذیر

ای مسافر غریب ... در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ... با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور ... تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ... پشت میله ها رها
این منم در این طرف ... پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا ... مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ... خسته ام از این کویر !
خسته ام از این کویر ...
کاش می توانستی
کنار دل آشوبهای ذهنم
لحظه ای بنشینی...

مي آيي
آرام و بي صدا
چونان پرواز پروانگان
به روي كدامين لحظه ي شكفته مي نشيني؟
در حادثه ي انقلاب بودن ها
مي آيي و خود را پيدا مي كنم
نه چندان دير مي آيي
اما ميدانم
آمدنت چنان است كه انگار
پروانه اي روي گلبرگهاي گلي
لحظه اي درنگ كند
و بر روي قلبم
رد پايي به قدمت قرنها به يادگار مي ماند...
شاید این جمعه بیاید ... شاید
پرده از چهره گشاید ... شاید

مهدی ...
مولای من !
سالهاست صبح های جمعه ندبه گویان ...
با اشک و مژه چشمهایم آب و جارو می کنم ...
تا مگر قدمگاه تو شود
و در غروب غم انگیز چشمانم (( سمات )) را زمزمه می کنم
و اشک حسرت می ریزم
بیا تا در حریمت بیاسایم ...
با گریه هایت همنوا شوم ...
سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گریه کنم
و دانه های مروارید چشمانت را در صدف نگهداری کنم .
ای سوار سبز پوش لحظه های من !
می دانم که روزی می آیی
و پرستو های مهاجر را بر شاخسار آرامش ... مأوا می دهی
ای خوب !
دیگر نمی توانمک اشکهایم را در چاه چشمانم اسیر کنم ...
باران اشکم را بر سجاده نیازم جاری می کنم
که اشک مُهر استجابت دعاست .
ای زلال عصمت !
آتش معصیت در وجودم شعله ور است ... بر من ببار و تطهیرم نما
بیا تا ایمان غرق گرداب گناه نشده ...
بیا ... ![]()
![]()
![]()
ما چقدر دیر می فهمیم که زندگی همان لحظه هایی است که مشتاقانه منتظر گذشتن آن هستیم
ای معبود خاموشم!
در خاموشی سوی تو می آیم. سکوت نیایش من است .
سکوت آیه های ستایشی است که برای تو می خوانم .
تو صدای سکوت را می شنوی و
پاسخ تو سکوت است .
سکوت ! سکوت ! سکوت !
خدایا راهی نمی بینم
آینده پنهان است .
اما مهم نیست همین کافی است که تو همه چیز را می بینی
و من تو را !!!
خداوندا ! در این برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن .خدایا ، کاری کن که دل قرار گیرد . خدایا عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و دیگران را از چشم دوستدارانت بینداز . دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیایند .
سید مهدی شجاعی
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .
تو چیستی ... که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته ... روی گردابم !
من از کجا سر راه سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ... آه !
مدام پیش نگاهی ... مدام پیش نگاه !

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر !
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !
به من بگو که برو جگر کوه قاف را بشکاف !
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر !
تو را به هر چه تو گویی ... به درستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه ... صبر مخواه .
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست !
تو آرزوی بلندی و ... دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جانِ من محروم ![]()
![]()
چراغ ِ چشم تو سبزست و راه من بسته ست







