آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه ی نیلوفر ها
که به آسمان بارانی می اندیشید
![]()

من محرم راز دل طوفانی خویشم
نمی دونم از چی باید بگم . از کجا باید شروع کنم ...
از چه روزایی بگم و از کدوم دوستام حرف بزنم ...
فقط همین قدر می دونم که هر آمدنی ... یه رفتنی داره ...
یادش بخیر چه روزایی که می خواستم برم ... ولی دلم نمی ذاشت
اما الان دیگه باید برم ... وقتشه ... می خوام اوج بگیرم ...
رفتنم آمده است ... این بار جدی تر ...

دید درید دی دید ... دی ری دید درید ...
سر زد از افق ... مهر خاوران ...
دیگه باید اول صبح بلند شیم ...
بریم صبحگاه و سرود ملی بخونیم و ...
آش ... آش ... آش ... بدو بدو آش پشت پاست ...
هر کی نخوره نصف عمرش از دست رفته ...
نصف دیگه ش هم خراب شده ![]()
![]()
راستی هر کی از این آش خورد مزه اش رو هم بگه
اگه شور بود یعنی بدبختی می کشم ...
اگه شیرین بود یعنی خوش می گذره ...
اگه تلخ بود یعنی یکی منتظره بازگشتمه ...
اگه ترش بود یعنی بازگشتی نداره ...
حالا کدومه ؟؟؟

وقت رفتنه ... موفق و پیروز باشید ...
ایشالا اونایی هم که مجردن ... سر و سامون بگیرن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... خدانگهدار ... ![]()
![]()
![]()
دلم خیلی براتون تنگولیده ... چیکار کنیم ... زندگیه دیگه ...
مگه مثل دخترا بیکاریم ...همش بشینیم پای اینترنت و چرت و پرت بنویسیم
(جدی نگیری)
کار رو که تسویه کردیم گذاشتیم کنار ... یه مسافرت هم به بدن زدیم که سر حال شیم ...
یه زیارت قم و جمکران رفتیم ... جات خالی خیلی با صفا بود ... فقط بستنی شده بودیم از سرما ...
فعلا هم تهرانم ... دارم به اقوام یکی یکی سر می زنم ... آخه روزای آخره ... ![]()
![]()
مسیر بعدی هم فعلا معلوم نیست ...
اما امیدوارم هر جا هست کافی نت داشته باشه که مثل قم گرفتار نشم ![]()
خلاصه ... همه جا به یادتون بودم ... تو حرم ... جمکران ... سعادت آباد ... فرحزاد
...
بقیه شو بعدا میگم ... بازم میام ... شرمنده به کسی سر نزدم برگشتم حتما میام دیدنتون ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گوش کن ای دل دمی این داستان
ماتم یک غنچه و یک باغبان
چند روزی گل به دور از آب بود
باغبان از داغ گل بی تاب بود
این گل از گل ها همه دل می ربود
تشنه ای در باغ همچون او نبود
باغ و گل در حسرت یک قطره آب
مرگ می تابید چون نور آفتاب
گفت با گل باغبان آه از نمی
نو گل نشکفته ام طاقت دمی
غنچه ای نشکفته و پژمرده ای
باغبان می مرد زین افسردگی
بود این گل زینت بوستان او
بود چون غمخواره بر دستان او

باغبان را گفت گل ، عطشان تویی
گرچه بر بی آبی ام گریان تویی
گفت گل آماده ی قربانی ام
گرچه قابل بهر قربانی نیم
باغبان گفتش دم از رفتن مزن
شعله ی غم بر وجود من مزن
من تو را با شیره ی جان ساختم
رنگ عشق از دیدنت می باختم
من کجا و طاقت هجران تو
صبر از من می برد هجران تو
چون ز سر ، سر دشمنی آغاز شد
نغمه ی نابودی گل ، ساز شد
سوی گل تیر بلا پرتاب کرد
تیر ، حلق غنچه را سیراب کرد

در تهاجم بر گلی ، سَر سَر که دید
غنچه ای نشکفته و پرپر که دید
بوسه زد چون گل به دست باغبان
فاش شد آخر شکست باغمان
کرد با حسرت نگاهی سوی گل
بوسه زد با چشم گریان روی گل
گل چو شد پرپر فتاده روی خاک
شد گریبان ملک از غصه چاک
گفت یا رب ، این گل از آن تو شد
جان من گر بود ، قربان تو شد
نیست چون این غم ، غمی دیگر مرا
سوختم از داغ این گل ، ای خدا
این که هستم از غم گل در خروش
باغبانم ، نیستم من گل فروش
ناله است همواره در گوش ملک
مرگ زین ماتم هم آغوش ملک
گلستان شد از غم گل در عزا
کرد محشر ناله ی گل را به پا
زائرا بس کن دگر این ماجرا
اشک خون تقدیم گلهایت ... فدا
سلام گلهای من ...
مگه میشه آدم خونه ای رو که با دست خودش ساخته ترک کنه ...
من برگشتم ... بر میگردم جایز نیست ... من برگشتم و با یک دست نوشته آمده ام ... ![]()

پرسیدم عشق یعنی چه ؟
گفت یعنی دوست داشتن
گفتم : نه !!! عشق چیزی فراتر از دوست داشتن است
گفت یعنی چه ؟
به فکر فرو رفتم ...
یاد این جمله ی سهراب افتادم که می گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تَر است .
به راستی عشق چیست که نگاه ها را غرق اشک می کند ؟
علاقه یا فراتر ؟
دلدادگی یا فراتر ؟
دیوانگی یا فراتر ؟
عشق یعنی با تمام وجود خواستن ...
عشق یعنی تمام وجود را تسلیم کردن ...
عشق یعنی سر فرود آوردن در برابر او ...

(( همخونه ))
رفتنم آمده است
بادها می آیند
برگ ها می رقصند
باران می بارد
دل من بی تاب است
رفتنم آمده است
جاده منتظر است
بوی دریا چه خوش است
رفتنم آمده است
(( همخونه ))

هرکجا هستید ... خوشبخت و موفق باشید ![]()
دوستون دارم ![]()
در این لحظه های کاغذی
به دنبال چه می گردی
جز دو خط شعر و یک دل پر ز اندوه
خالیست دفتر من
از داستان های عاشقانه
از شادی ... از گل
چقدر دلم برای طبیعت زیبا تنگ است
از این لحظه های سیاه خسته ام
نه ... نیاز نیست که دست مرا بگیری
روزن عبور برای من ... تنگ ِ تنگ است
آری ...
عاشقانه هایم را به آب سپردم
ترانه هایم را به باد
و خود را به خاک ...
نفسهایم از شماره افتاده
و بدنم پوسیده
از دردی کهنه
که نامش ...

... از همخونه ...
هيچ كس جز تو نخواهد آمد
هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه تو بايد باشي
هيچ كس چون تو نخواهد تابيد
چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچ كس چون تو نخواهد جوشيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي
هيچ كس چون تو نخواهد روييد
باز كن پنجره را صبح آمده است
در اين خانه رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
خانه خلوت تر از آن است كه مي پنداري
سايه سنگين تر از آن است كه مي پنداري
داغ، ديرين تر از آن است كه مي پنداري
باغ، غمگين تر از آن است كه مي پنداري
ريشه ها مي گويند
ما توانا تر از آنيم كه مي پنداري
هيچ كس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هر كجا چرخي بي چرخش تو
هر كجا چرخي بي چالش و بي خواهش تو
بي توانايي انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
اسب انديشه خود را زين كن
تك سوار سحر جاده تو بايد باشي
و خدا مي داند
كه خدا مي خواهد تو خودآ<يي باشي
بر پهنه خاك
نازنين
داس بي دسته ما
سال ها خوشه نارسته بذري را بر مي چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
دز حضور تاريخ، در نگاه فردا
هيچ كس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن

باور کن آنقدر از حوالی دلم گذشته ای
که چشمهای صبورم از قطره قطره ی فاصله ها
متبرک می شوند
دیروز بی عشق پشت هوای دلتنگی آینه ها
جا مانده بودم نفرین
نفرین به مشرق تنهایی .
بگذار....
ابريترين شعرهايم را با غريب ترين لهجه بخوانم
اين عادت من است....
كه هر غروب بر ايوان دلتنگيم مي نشينم...
و خويش را مرور مي كنم....

خوشبختی نامه ای نیست که یکروز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد .خوشبختی ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی به خدا به همین سادگی اما یادت باشد
که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ایی از رمز وراز لوازم و شریط اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو
نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی گمان میکنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی
خواهان آن است ساخته میشود واز پی اندیشیدنی طاهرانه (از نادر ابراهیمی )
مثل من ِ غریبۀ تنها که نیستی ...
مانند هم قبیلۀ لیلا که نیستی ...
از پشت شیشه های مه آلود پنجره ...
راهی شوی ، چه فایده پیدا که نیستی ...
حرفی بزن عزیز من ، آری تو آدمی ...
آخر فقط برای تماشا که نیستی ...
زیبا ترین عروسک دنیا تویی ، قبول ...
زیباترین حقیقت دنیا که نیستی ...
حالا سرت شلوغ ِ شلوغ است و غافلی ...
ده سال بعد این بت زیبا که نیستی ...
تنها همین ، فقط به خدا می سپارمت ...
یوسف نیم ، دریغا زلیخا که نیستی ...
از ایمان صادقی ...

اگر روزي دستانت شانه هاي خدا را لمس كرد
اگر در تپش موسيقي باران،
ردپاي عشقي ازلي را يافتي
بوسه هاي خاطره را روي گونه هاي قلبت به يادگار بگذار.
مبادا كه رمز عبور را فراموش كني!
هر شب،
قصه ناتمام وصال را براي شمعداني احساس بگو.
نشايد كه رنج فاصله را از تن بشويي!
اگر روزي معني نگاه يك پرنده مهاجر را فهميدي
برايش از قفس نگو!
از تكرار فصل جدايي، از قصه تلخ پايان، از هرگز نگو!
به آسمان بگو
در سينه هميشه آبي اش،
جايي براي حسرت بالهاي من كنار بگذارد.
به آفتاب بگو
كمي با گلهاي بي سايبان باغچه مهربانتر باشد.
به ماه بگو
رازدار اشك هاي تنهايي من باقي بماند،
اشك هاي ناگهان در چشم خشكيده،
بغض هاي تا ابد در گلو خفته.
و به عشق بگو
نگاه تبدارش را از من دريغ نكند.
كتاب جواني را به جادوي ايمان خواندني كند.
و فانوس زندگي را همچنان به نور اميد روشن نگاه دارد.
من هنوز به بخشش دستهاي پرسخاوتش دل بسته ام.
به واژه هايي كه بي بهانه
در كوچه ذهن جاري مي شوند.
و به خدايي كه شانه هايش را مي توان لمس كرد.

*در چشم کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی.
*در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده .کانت
*مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست آوريد وگرنه مجبور خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده ايد دوست داشته باشيد. جرج برنارد شاو
*ستاره بخت هيچ كس شوم نيست، اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مى كنيم. ارنست همينگوي
*زیاد زیستن تقریبا آرزوی همه است ، ولی خوب زیستن آرمان یک عده معدود . هیوز
*مغز متفكر ترين انسانها را ، گلوله نادان ترين آدم ها مي شكافد.
*عشق احتياط مي طلبدو احتياط مثل عبوريك شي ظريف اززيرريزش كوه است.
*جوانی صندوق در بسته ای است که فقط پیران می دانند درون آن چیست . دوکلوس
*داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است. شكسپیر
اينکه انسان بتواند چيزهايی را که سبب آزار ديگران است درخود از بين ببرد ، هنر است . گوگول
*می دونی زیباترین خط منحنی یه دنیا چیه…
لبخندی که بی اراده رو لبای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم .
شهادت جانسوز
امام جعفر صادق(ع)
رئیس مکتب تشیّع را به تمام عاشقان آن امام
تسلیت عرض می نمایم.
هر صبح مرغی از کران پر می کشد شاد ... فریاد از این صبح عبث فریاد فریاد !
آن شب غروب ما طلوعی بود ... مرغ طلایی بال خورشید پر در قفس می زد ...
آهسته آهسته نفس می زد ...
هر سایه آبی بود گفتی بر زمین داغ مه هستیش به ابر می مانست ...
می رفت تا بیرنگیش را باز یابد ...

آن شب غروب ما طلوعی بود...چشمم ز چشمش راز می خواند...خورشید چشمش ناز می کرد...
گفتی که صبحی تازه را آغاز می کرد ... آنگه دیدم بر مداری جاودانه ...
دو سایه در هم رفته ای پرواز می کرد ...
ما هر دو تنها یادگار آن غروبیم ! تنها غروبی که ز چشمانش فروغی تاخت !
تا بشکفد در ما گل سرخ نگاهی تا ابد سر شار !
خورشید را دیدم که چشمش از حسد می سوخت ...
می سوخت که هرگز گلی اینسان کجا دیده است ؟
می سوخت که هرگز کجا اینگونه لرزیده است ؟

اما نبودم من ... که شاید بام فردا ... دریاچه ی زرین خاور موج می زد ...
پارو زنان می خواند ... قایق ران خورشید ...
آوای شوم نیشخند شامگاهی را ...
آه ای غروب آشنا ...
یکبار دیگر ... عطر گلی جاوید را در من بپا کن ...
وزبوته ی هستی - به کوری چشم خورشید ...
برگ جدایی ها جدا کن ...

آه ای غروب آشنا !
برخیز و با ماهتاب و ماهم آشتی ده ...
برخیز و با باغ و بهارم آشنا کن ...
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد
می خواهم بگویم : سلام
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِ
دیوار از این ترانه ی تار مدتی بود که دست
و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است
باورم شده بود باورم شده بود
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید، به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست یکیشان همان شاعری که گمان می کرد
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی

جوانتر که بودم،
یعنی کمی پیش از آخرین پرستو،
خیال می کردم
زندگی یعنی:
یک سبد عشوه و آشنایی و عشق!
اما امروز
که برای گریستن بی بهانه ترین بغضم،
چشمهای نا آشنای رهگذری را قرض گرفتم،
دیدم سبدم با آنکه خالی تر از همیشه،
تنها به اندازه تنهاییم جا دارد.

بگذار آسمان،آن گونه اي كه هست،
در جذبهء دو چشم تو خود را بگسترد
بگذار تا كه ماه،حتي به زير ابر،
در اين سياه شب،آرامشي به قلب سپيد تو آورد
شايد كمي گذشت،شايد تبسم در چشم روزگار،
شايد كه مشق صبر...
تكليف روزگار نه چندان به كام ماست،
بگذار زير و بم اين زمين سخت،
با پاي خستهء تو گفت و گو كند
تا " هو " توان به خاطر آيينه هديه داد،
ديگر چه جاي آه؟
*شايد قبول جهان آنچنان كه هست، آغاز زندگيست*
آنجا كه واژه ها به هياهو نشسته اند،
شايد كه شاخه گلي از سكوت ناب،
آواز زندگيست
بگذار اگر فاصله اي هست بين ما،
تا روز ماندگاري ديوار سرد مهر،
يك پنجره براي ديدن هم هديه آوريم
بگذار پيكر تبدار روزگار،
در بركهء گذشت پاشويه اي كند!
آنجا كه ناتوان كلام خسته به فرياد مي رسد،
ديگر سكوت نقطهء پايان گفتگوست
*گاهي تحمل خاري درون دست، شيرين تر از لطافت گل هاي زندگيست*
بگذار تا به دشت جدايي در اين زمان،
باراني از طراوت و بخشش سفر كند
بذري به دشت مهرباني هم هديه آوريم،
وانگه بغل بغل تبسم تازه درو كنيم
وقتي كه شرم مي چكد از چشم خيس دوست،
چشمان پرسش خود را تو بسته دار
لبخند مهربان تو در چشم شرمناك،
يعني بيا دوباره تو را دوست دارمت
شايد كه يك سلام آغاز گفت و گوست
شايد براي رسيدن به شهر عشق
اين اولين قدم
* از خود گذشتن است . . . ! *
(كيوان شاهبداغی)

و باز دست اندوه مرا به سیاهچال تنهایی می برد
سنگینی دردی را بر دوش خود حس می کنم
این تاوان چیست ؟
تاوان کدام یک از گناهان من است ؟
تاوان عاشق شدن من است
یا تنهاییم
تاوان عبودیت من است
یا غریبی ام
هر چه هست بسیار سنگین است

جز علی کسی را تاب تحمل این درد نیست
جز علی عاشق تر
جز علی تنها تر
جز علی عابد تر
و جز علی غریب تر نشناسم
پس ... از چه می نالم ؟
خداوندا ... قلب مرا چون آبی بی کرانت وسعت ده
و چون سبز زیبایت طراوت ببخش ...
دورترها تنها دلتنگ باران بودم، تنها باران
حال دلتنگي تو نيز در نگاهم جا خوش كرده است...

من و دل آمده بوديم به مهماني تو
هر دو لبريز غزل غرق گل افشاني تو
دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و او همه حيراني تو
شب شعري که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خيس و غزلخواني تو
من دچار تو شدم وقتي نگاهم کردي
دل گرفتار همان موسم باراني تو
چشم تو خلوت خوبي است اگر بگذارند
من و دل زائر آن معبد روحاني تو
روزي سرشار تر از حس شکفتن در باد
روز آغاز من و خلوت عرفاني تو
آسمان نيز ورق خورد همان روز که باز
من و دل آمده بوديم به مهماني تو
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی
از تنهایی و حسرت رها کردم ...
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و
بعد از رفتنت ...
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ...
شاید به رسم و عادت پروانگی
من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

من دورم از تو
و چه سخت است تحمل حجم اندوه جدایی
در لحظه لحظه ی زمان
قطره قطره ی وجود
حس می کنم تو را
اما عاجزانه در طلب لمس نیلگونی نگاه توام
ای بی وفا
که بی وفایی از صفات تو نیست
من مانده ام هنوز
در حسرت سپردن قلبی به تو
که حالا شکسته است
شاید این دل کوچک
در واپسین زمان عمر عاشقی
بسان کشتی نوح
به گل نشسته است
آسمون بغضت رو بشکن ...
اون دیگه بر نمی گرده ...
نفسای گرمش امشب ...
هم نفس با خاک سرده ...
چی بگم از دردم ای خدا ... قربون حکمتت برم ... تحملش سخته به خدا ... سخته ![]()
یه عمر همخونه ای ... یه عمر هم اتاقی ... یه عمر برادری ...
چه شبایی که باهم گپ می زدیم و چه صبح هایی که کنار تو نماز می خوندم ...
خیلی زود ترکم کردی ... خیلی زود ... ![]()

بهمن جون ... تمام خاطراتی رو که با هم داشتیم داره جلو چشمام رژه میره ...
جون من بلند شو ... بذار برای آخرین بار بغلت کنم ... ببوسمت ...
واسه خداحافظی مون گریه کنم ...
خدا همخونه ای هاتون رو حفظ کنه ...
الهی که هیچ کس به درد از دست دادن همخونش دچار نشه ...![]()
خدایا ... دو هفته تو کما نگرش داشتی ... دعا کردیم واسش ...
ازت خواستیم برش گردونی ... ولی بهترین رو براش مقدر کردی ...
شب شهادت حضرت علی ... شب نزول قرآن ... خوشا به سعادتش
از شما یارای همشگی من ... خواهش می کنم برای آرامش روحش دعا کنید
« بسم الله الرحمن الرحيم
اناانزلناه في ليله القدر
و ماادريك ما ليله القدر
ليله القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر
سلام هي حتي مطلع الفجر »
سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان ميشكافد!
سلام بر شب قدر ،شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !(شریعتی)

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است
آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست ميگرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد
التماس دعا
*وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند
*اگر عاشق باشی می فهمی پاییز همان بهار است که عاشق شده است
تو به من خنديدي
قلب من باز گريست
قلب من باز ترك خورد وشكست
باز هنگام سفر كردن بود
و من از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين خانه گذر خواهي كرد
و از اين شهر سفر خواهي كرد
و نمي فهمي كه ...
بي تو اين باغ پر از پائيز است

چه سنگين گذشت عصر باراني ام
گويي نوازش نمي کرد، باران صورت ام را
و امروز دوباره شکست
تکه اي از شکسته هاي قلب ام
در آن گوشهي پاييزي
گريه ام، فريادم، تنها سکوتي بود
تا حرف هايم
در بستري از بغض بخوابند
کاش گفته بودم...
کاش گفته بودم تو روزي بتي بودي
که قلبم ستايش ات مي کرد
دريغ از گوشه چشمي
که همان، بت شکن ام کرد
و امروز...
بخشايش عذرم
مفهومي بي رنگ است
گمشده در اعماق تاريک قلبم...




